مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

تقديم به مادران پر مهر ايراني

دوستان و همراهان عزیزم سلام متن زیرتقریبا سرگذشت اکثر کسانیست که قدر عزیزترین چیز زندگیشون را نمیدونند و شاید سرگذشت تک تک ماهاست : وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش ...
23 ارديبهشت 1391

شنبه 90/2/2

سلام عشق قشنگم امروز كه اومدم دنبالت همه بچه ها داشتند با وسايل بازي كه دم مهد بود بازي مي كردند كه تو هم اشاره مي كردي بازي كني و كلي از ذوق كردي. اين جا آفتاب افتاده بود توي چشمات كه شما هم با چشم بسته تاب بازي مي كردي. اينجا هم با دوست عزيزت آويسا جون داشتي بازي مي كردي. ...
3 ارديبهشت 1391

عكسهاي نفس مامان در ايام عيد

سلام زندگيم، عشقم، نفسم، اميدم. خيلي دوست دارم و عاشقتم. امروز كه بردم بزارمت مهد تا دم مهد كودك رسيدي چشمات رو باز كردي و خاله سهيلا دم در بود و تا دادمت به خاله شروع كردي به گريه و منم ناراحت شدم و انگار آب سرد ريختن روم و پاهام جون نداشت كه بيام سركار تا برسم تو اتاق همش مي خواستم برگردم پيشت. خيلي دلم برات تنگ مي شه عشقمي. دوست دارم. اين عكسهارو رفته بوديم كن سولقون انداختم، كه مهديس خانوم شيطنتش گل كرده بود. ...
2 ارديبهشت 1391

مهديس و عيد ديدني

سلام عشقم: اين عكسهايي هست كه آماده شده بودي و مي خواستيم بريم عيد ديدني: اولين روز كه اول رفتيم خونه ماماني طيبه (مامانِ من) و بعد هم رفتيم خونه ماماني منير (مامان بابا). اينجا مهديس خانوم توي پاركينگ آمادست تا بابا مهدي بياد و سوار ماشين بشيم و بريم خونه ماماني و بابايي ها. اينجا روز دوم عيد هست و داشتيم مي رفتيم خونه مادربزرگ بابا مهدي كه مهديس خانوم گربه ديده و دنبال اون مي كنه. اينجا دايي نصرت اومده خونمون، آخه دايي سربازه و ايام عيد رو همش بايد پادگان باشه. اينجا هم ما مي خواييم بريم بيرون ولي عشق مامان توي پاركينگ داره بازي مي كنه و نمي ياد ...
27 فروردين 1391

روز سه شنبه 1391/1/1

سلام عشقم. اميدوارم كه امسال سال خوبي برات باشه.   اين عكس ها براي موقع سال تحويله كه من و تو  و بابايي ديشبش تا ساعت 3 شب بيدار بوديم و مشغول هفت سين چيدن و خورده كاري ها يي كه مونده بود رو انجام داديم كه من هم آخرش تورو بردم حموم و موقع سال تحويل به زور پاشدي و اولين چيزي هم كه از تو سفره برداشتي سكه هاي توي هفت سين بو د و بعد هم شروع كردي خودت از خودت پذيرايي كردن كه شكلات و پسته و بادوم و فندق و تخمه ...برداشتي. كه آثار شكلات ها هم روي بلوزت مشخصه. اين سبد گل هم تقديم به همه دوستان عزيز كه اميدوارم سال خوب سرشار از سلامتي و بركت داشته باشند.       ...
26 فروردين 1391

رفتن به سرزمين عجايب

سلام عزيزم امروز يعني 90/12/26 روز جمعه بابا تصميم گرفت كه خشگل خانوم رو ببره سرزمين عجايب كه دايي امين و تينا (خواهر زن عمو انسيه) رو هم برديم. ولي چه فايده كه خشگل ماماني چشمهاش ويروسي شده بود و خيلي اذيتت مي كرد. ولي با اين حال تا وسيله بازيها رو ديدي كمي سرحال شدي. ان شاءالله كه ديگه هيچ وقت اون چشماي خشگلت مريض نشه ماماني من. يه عالمه بوووووووووس. ...
26 فروردين 1391

نوروز 91 مبارك

سلام عزيزم فرارسیدن نوروز و سال نو را به شما دوستان عزیز شادباش میگویيم. برایتان تندرستی و نیکروزی در سال نو آرزو داريم. باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید. لحظه تحویل سال ۱۳۹۱ هجری شمسی: سه شنبه اول فروردین ، ساعت ۰8:44:27 صبح ...
1 فروردين 1391